زين العابدين شيروانى
499
بستان السياحه ( فارسي )
تصريح به حقيقت عرفان كردهاند تا به حدّى كه مولانا محمّد امين استرآبادى ره به آن شدّت اخباريتى كه ميدانى در رساله مسمّى بمسامرت العرفان تصريح تحقيق عرفاى اهل طريقت فرموده و اعجب از همه آنكه مسئلهء وحدت وجود را كه تكفير عرفاء بيشتر آن مسئله است در رسالهء مذكوره بطريق اخبار بحث استخراج فرموده و افضل المتبحرين ميرزا محمّد صاحب كتاب رجال كه استاد فاضل استرآباديست ره و طيّب مثواه ؟ ؟ ؟ مشرب فاضل استرآبادى را دارد و اهل ظاهر اين دو فاضل را جرح نمىتوانند نمود چرا كه مدار استدلالات اخباريين بر كلمات اين دو بزركوار است و در تشخيص رجال امروز كمتر كسى از مجتهدين است كه برجال ميرزا محمّد رجوع نكند مجملا تصديق نكردن اين سه فاضل مذكور حقيقت عرفا را اعنى فاضل استرآبادى و استاد صاحب رشاد و فاضل كاشانى قدّس اللّه اسرارهم متكرين عرفا را بسيار وهن در اركان انكار مىاندازد و السّلام على من اتّبع الهدى و اجتنب الغىّ و الرّدى و چون از نقل تتميمى فارغ شديم هنكام آنست كه شروع كنيم در محاكمه موعوده بعون اللّه تعالى و حسن توفيقه محاكمه قوانين شريعت مطهّره را صلوات اللّه على صادعها و آله همچنانكه خواص و منافعى در تكميل معاد مىباشد همچنين خواص و منافعى در تنظيم معاش نيز دارند و اين معنى كسى را كه بصير باشد در شرع وضوح دارد و همچنانكه تكميل معاش مقصود شارع است ليكن لا لذاته بل لانه مما يعين على تكميل المعاد و متمسك بشريعت هركاه خواهد منفعتى بمعاد او را حاصل شود بدون متمسك بمؤمن ممتحن و تولّاى بوى ممكن نباشد و امّا عالم ظاهرى و فقيه نيز وجودش در عالم واجب است خواهى مجتهد او را نام كن و خواهى اخبارى و نظام عقود و معاملات و قطع خصومات و منازعات عامه ناس بدون وجود چنين كسى صورت نبندد چرا كه اهل باطن را آن پروا نيست كه با عوام النّاس معاشرت توانند كرد و آن ظرفيّت مختص امام ( ع ) است كه متخلق بخلق لا يشغله شان عن شان است و اكر چنين عارفى به ندرت در زمانى از ازمنه يافت شود در همه ازمنه كمتر يافت شود در همه ازمنه كمتر يافت شود چنان كه تتّبع و استقراء بر اين معنى شهادت مىدهند و اكر فقهاى ظاهر خود طالب نجات در معاد باشند بايد ايشان هم متمسّك باهل باطن باشند چرا كه قوت قدسيّه عملى باشد كه نتيجه اجتهاد است و در صريح لازم آيد پس هركاه فقيه اهل ظاهر بمعارف اهل باطن كه مؤمن ممتحن عبارت از اوست متمسك شود تا بمقام قوت قدسيّه رسيده اهليت فتوى دادن بهم رساند يا اكر خود بمقام قوت قدسيّه نرسيده باستصواب و اجازت و همّت آن عارف كه صاحب نفس قدسيّه است بمنصب فتوى قيام نمايد البتّه احوط در دين و اقرب به عمل به مقتضاى يقين خواهد بود چرا كه انسان خود چكونه حكم تواند كرد كه من صاحب نفس قدسيّهام و غير عارف كه صاحب نفس قدسيّه است ديكر صاحب نفس قدسيّه را مىشناسد و اكر اهل فتوى اين قاعده را رعايت كنند هم امر معيشت خلق منتظم شود و هم تقويت جنبه عاليه و جذب نفوس الى اللّه و سلوك طريق معاد آسان كردد و اكر بىانصافى بيشه كنند و غير از خود كسى را واجب الاتباع ندانند و بجرح و ايذاى اهل اللّه برآيند مصيبت عظيم در دين حق بهم رسد و هم خود در ظلمات اخلاق ذميمه و حجب كثيفه بمانند وهم عوام النّاس بيچاره را هلاك كنند و اكر به بركت حرمت ظاهر شرع امر معاششان فىالجمله انتظام يابد اين انتظام از مقوله استدراج باشد كه اعظم امراض است و اكر قانون محبّت در ميان باشد و دوستان اهل البيت ( ع ) همه با هم سازش داشته باشند و هريك به حكم رحم اللّه امرأ عرف قدره و لم يتعدّ طوره از حدّ خود پا بيرون نكذارند اينهمه مفاسد كه در عالم بهم رسيده بهم نرسد تنبيه محقّق وسيع الحدقة عريض الفكر را قاعدهء كلّيّه و قانون اصلى در جميع مطالب اينست كه هر مرتبه از مراتب كمالات را در محلّ خود صحيح داند و به حكم وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ تعدّى مدّعى هر مطلب را از مقام و حدّ خود ظلم و قبيح شمرد و چون هريك از مشارب مختلفه در مقام خود كمالى از كمالات و صناعتى از صناعات است محقّقين كامل جرح آن را جائز نشمردند بلكه صريح راجع شود به ناقصين در هر مشربى كه از حدّ مقرّر حق عدل تعدّى كنند و هركاه عارف محقّق را نظر بر تصحيح مراتب باشد تا به حدّى كه حكم كند بوجوب وجود صنعت حدادى مثلا در عالم و صنعت حدادت را از مقولهء كمالات